به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
کم میارن حسودها از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
سلام به همه ی شما دوستان عزیز
امیدوارم حال همگی خوب باشه
پیش از هرچیز از همتون بابت تاخیر در پست دادن و سر زدن عذرخواهی می کنم
ممنونم که تو این مدت بازهم به من سر می زدید و کامنت می گذاشتید
راستش این چند وقت افزون بر مشغله ی کار و درس، دل خوشی هم نداشتم که بیام و پست بدم
در این چند وقت اصلا اتفاقات خوب و جالبی نیفتاد، و باعث شد تا دلم بیشتر از زندگی و زمونه بگیره
بی خیال، نمی خوام با حرفهام باعث ناراحتی شما بشم
امتحانات پایان ترم هم از ماه دیگه شروع می شه، من هم که طبق معمول فرصت نکردم درس بخونم
دعا کنید همه چیز رو به راه بشه
مرسی
موفق باشید
+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 17:45 توسط AG |
سلام به همه ی شما دوستان عزیز، حرفهایی که بيان نمودم شاید به مثابه دیباچه ای از کتاب قطور حرفهای نا گفته ی من باشد و از این کتاب همین میزان بیش منتشر نخواهد شد چراكه به قول آبراهام لینکلون، "انسان یك عادت بد دارد و آن هم عادت است!" پس بنا به عادت از گفتن الباقی صرف نظر می نمايم. از اينکه با حرفهايم متصدي اوقاتتان گشتم و سرتان را درد آوردم، از همه عذرخواهي مي نمايم و اميدوارم باعث رنجش خاطرتان نگشته باشم.
امیدوارم حال همگی خوب باشد و تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشید.
در این مدتی که نبودم دلم برای تک تک شما تنگ شده بود، شرمنده که با تاخير وبلاگم را به روز کردم و فرصتي حاصل نشد كه به شما دوستان گرامي سري بزنم و ديداري تازه كنم.
پیش از هرچیز حلول ماه مبارک رمضان، ماه نزول قرآن و ماه میهمانی خدا را به شما تبریک گفته و امیدوارم طاعات و عباداتتان مقبول درگاه باری تعالی قرار بگيرد.
اما دلیل اینکه امروز وبلاگم را آپديت کردم این است که بیست سال پیش در چنین روزی، من قدم به اين جهان نهادم و گرفتار امواج سهمگين و خروشان درياي پر تلاطم زندگي شدم. امواجي كه مرا بسان قطعه چوبي بدين سو و آن سو حركت مي دادند و مسيري را كه طي اين ساليان پيموده ام در هم مي نورديدند.
اغلب مردم هنگامی كه روز تولدشان فرا می رسد، ذوق زده و خوشحال هستند ولی راستش را بخواهید من نسبت به اين مساله هيچ گونه ذوق و شوقی ندارم، به نظرم اتفاق خاصي رخ نداده، تنها سالي دیگر بگذشت، همانند یک چشم بر هم زدن، يك طوفان، يك رعد و برق . . .
آري، یک سال دیگر هم از عمرم سپری شد و همانند ساليان گذشته برايم مملو از تکرار مکررات بود و اتفاقی که من را از اين حال و هوای غم آلود رها كند، رخ نداد. برعکس در سالی که گذشت محزون تر از گذشته بودم و فشار درس و کار و زندگی بیش از گذشته برايم ملموس بود. این گرفتاری ها و دغدغه ها به حدي بودند كه حتي ديگر فرصت سر زدن به شما دوستان عزیز و قدردانی از محبتها و الطاف بی شائبه ی شما را نداشتم و از این بابت بسيار متاسفم . . .
گرچه تاثیرات درونی اي بس شگرفتر و مخرب تر از این نمود ظاهری و جزئی به همراه داشتند . . .
یک سال دیگر با تمام هفته ها و روزها و ساعاتی که مملو از اتفاقات گوناگون بود گذشت و درسهای زیادی به من فرا داد. چرخ روزگار مدام قدرتنمایی می کرد و مرا به مبارزه می طلبید، مبارزه ای غیر منصفانه و غير عادلانه، اما یك مبارز و جنگجو بيش از سلاح، احتیاج به روحیه دارد و این چیزی است که جای خالی اش در زندگی ام بسيار خودنمایی می کرد.
انگیزه ای براي جنگيدن نداشتم و برايم مهم نبود که چه وقایعی در حال وقوع است، مدام این جمله را زیر لب زمزمه می کردم "زندگی رسم خوشایندی نیست، لاجرم باید زیست" چه جمله ی زیبا و پر معنی ای. ولی با تمام مفهوم نهفته در آن ، نقصي عمده گريبانگيرش است. چراكه بیان نکرده چگونه باید زیست!
عادت ندارم كه با كسي دردل بگويم و حرفهايم را تنها براي خودم بازگو مي نمايم ، حتی دوستان صمیمی ام نيز مطلب چندانی راجع به من نمی دانند. ترجیح می دهم تنها باشم و حرفهايم را براي کسي فاش ننمايم، خاطره نويسي و مكتوب كردن اين حرفها نيزاز حوصله و توان بنده خارج است، لذا اگر سبک و سیاق نوشته هايم به مذاقتان خوش نیامد به بزرگی خودتان ببخشید.
در سالی که گذشت حرفهای ناگفته ام بیش از پیش بر سینه ام سنگینی می کرد، هيچ گاه حرفی به زبان نياوردم و از مشکلات و ناراحتی هایم سخني به زبان نراندم ، در همه حال خداي متعال را شاکر بودم و همیشه سعی کردم لبخندي بر لب داشته باشم اما خنده بر لب می زنم تا کس نداند درد من، ورنه این دنیا که دیدیم خندیدن نداشت!
بسیاری از دوستانم غافل از این مطلب و با برداشت اشتباه از اين ظاهر نقاب زده و آراسته، به من و زندگی ام غبطه خورده و آرزو دارند شرایط ظاهری زندگی من را داشته باشند، اما حقيقت اين است كه من بیشتر به زندگی آنها غبطه مي خورم، به سادگی و آرامش خیالشان، به اینکه خیلی راحت و بی دغدغه و بدون تامل حرفهايشان را بیان می کنند و هیچ درنگ و ملاحظه اي نمی کنند. به اینکه صرفا و تنها از روی عقل تصمیم نمی گیرند و به احساساتشان بها میدهند. به اینکه راحت و از ته دل می خندند و به بسیاری دلایل دیگر که نوشتن آنها شاید در این مقال نگنجد و سبب اطاله مطلب مي شود.
نيز به سبب اینکه در اين روزگار بي معرفت، همچنان به یاد من هستید و مرا ازخاطرتان فراموش ننموده ايد ، بسیار سپاسگزارم.
بنا به رسم و سنت دیرین، کیک تولدي تدارك ديده و جشن مختصري بدين سبب برگزار مي نمايم كه حضور شما دوستان گرامي زينت و گرمابخش اين مراسم مي باشد.
امسال احتمالا هنگام خاموش کردن شمع ها آرزویی نخواهم نمود! نه به اين دليل كه آرزويي درسينه ندارم، نه! بدين سبب كه طي سالیان گذشته هیچ یک از آرزوهایم به واقعیت مبدل نشد و دیگر اعتقادی به این رسم ديرينه ندارم.
بهترين هديه اي نيز كه به مناسبت تولدم دريافت نمودم، اس ام اس اولين نفري بود كه تولدم را تبريك گفت، چراكه اصلا انتظار نداشتم تاريخ تولدم را به ياد داشته باشد و اولين نفري باشد كه تبريك مي گويد.
از اینکه به یاد من بودید و براي خواندن مطالبم وقت گذاشتید بسيار ممنونم، از بابت داشتن چنين دوستاني واقعا به خود مي بالم.
از لطف و محبت شما نسبت به خويش کمال امتنان را دارا می باشم.
امیدوارم در تمام مراحل زندگی شاد و خشنود باشید.
ايام به كامتان

+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 6:26 توسط AG |
اسم من ديگه كهنه شده تو قلبت تو بهم مي گفتي برو يواشكي
برای دیدن متن کامل شعر، روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
دارم بارم رو مي بندم كه برم از شهرت
مي خوام راحتت بذارم با شبهاي سردت
بيام شعرم رو بنويسم رو سنگ قبرت
برم و مرهم بذارم روي زهر حرفت
چشمات رو باروني كنم چون نديدم اشكت
شكلت رو نقاشي كرده بودم از رو عكست
اسمم رو خطاطي كرده بودم من رو دستت
رفتم تا حلاجي كني حرفات رو تو مغزت
قسم با تنهايي مي مونم ديگه بي دستت
گفتي كه جدايي بوده از بودنم سهمت
منم مي ذارم ميرم تا برسي به حقت
خداحافظ ديگه بانوي شهر افسانه هام
شدم عاجز از جادوي تو توي ترانه هام
اسمتم خط زدم از آسمون ستاره هام
مثل من برگرد به خودت و ديگه تنهام بذار
نيست ديگه بينمون رفاقتي
حالا من ميرم به يه شهر دور
جايي كه نباشم پيششون يه زور
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 8:15 توسط AG |
با بار سنگيني مجازات خواهم كرد شانه هايم را لوچيان آوارامسكو
با راهي طولاني، پاهايم را
با عشقي تازه، قلبم را
با بلند شبي قطبي، چشم هايم را
با كلمات كبر، لبهايم را
با رستن دوباره، زندگي ام را
ما گريه كنيم براي نابينايان؟
يا آنها براي ما بگريند؟
محبتي كه نصيبشان شده
تا اين همه مناظر تلخ را نبينند
خراجي سنگين براي ديدن مي پردازيم
شايد
شايد تاريكي اقباليست براي انسان
+ نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 16:45 توسط AG |
سلام به همه ی شما دوستان عزیز براي همگي آرزوي موفقيت دارم
چيه دلم گرفتي؟ واسه چي داري گريه ميكني؟ چيه دلم شكستي؟ واسه كي داري گريه مي كني؟ چيه دلم غريبي؟ چي ديدي داري گريه ميكني؟ ميگي گذاشته رفته اوني كه مثل نفس تو بود ميگي دلت رو شكسته اوني كه همه ي كس تو بود ميگي ديدي نمونده پاي همه حرفايي كه زده بود دل من مي دونم داري ديوونه ميشي اما باز بي خيالش دل من مي دونم داري ويرونه ميشي اما باز بي خيالش دل من مي دونم داري ويرونه ميشي اما باز بي خيالش
امیدوارم که حال همگی خوب باشه
پیش از هر چیز از همه ی دوستانی که در غیبتم به وبلاگم سر زدند و من رو با محبتهاشون شرمنده کردند عذر خواهی می کنم.
شرمندم از این که نتونستم به وبلاگشون مراجعه کنم و از لطفشون تشکر کنم.
دلم واسه همگی تنگ شده بود ، نتونستم بيش از اين طاقت بيارم، واسه همينم يه پست كوچيك گذاشتم.
تو اين پست براتون شعر ترانه زيباي "دل من" ، كاري از "عليرضا و حميدرضا" رو گذاشتم كه انصافا خيلي به دل من نشست، اميدوارم شما هم خوشتون بياد.
در ضمن تا آخر خرداد هم به خاطر امتحاناي آخر ترم نمي تونم به وبلاگم سر بزنم ![]()
ترم تموم شد، اما من هنوز هيچ كدوم از كتابهام رو ورق نزدم! ![]()
خدا به خير بگذرونه واقعا ، دعا كنيد واحدهام رو با نمرات خوب پاس كنم ![]()

بابا بي خيالش . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 17:50 توسط AG |

تو كـتاب قـصه ي من، اين رمان عاشقـانه
سهم تو تمام من بود، سهم من اوج ترانه
آخرين فصل كـتابه، كسي باورش نميشه
خودتم فكر نميكردي كه بري واسه هميشه
آخر قصه چه بد بود، يه سفر بـخير ساده
من و انتـظار ممـتـد، تو و بي مرزي جاده
وقـت معـراج تـرانـه، تـو واسـم قوت بالي
حالا تو هق هق گريه ام، جاي شونه ي تو خالي
خاطره هات رو نگه دار، اي مسافر به سلامت
يكي اينجا چشـم به راهه، حتي تا روز قيامت
فكـر من نباش عـزيـزم، قـدم آخـرت رو بـردار
خودت رو مثل يه آواز، توي حنجره ام نگه دار
زندگي همينه جونـم، هر رفيـق يـه نردبونه
جاي مـن خاك زمـينه، جاي تـو، تو آسمونه
تـو نمـوندي اما اسمـت، تـا ابـد قـله نشينه
تقصير تو نيست عزيزم، رسم روزگار همينه
خط هاي سفيـد جاده، ميگن از تو دورم اما
وقتي چشمام رو ميبندم، ميبينم كه با هميم ما
خاطره هات رو نگه دار، اي مسافر به سلامت
يكي اينجا چشم به راهه، حتي تا روز قيات ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 17:0 توسط AG |

خـــود را به من عادت نده ، مـــن مثــل هرکــس نيستـم
+ نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 0:0 توسط AG |
دیگه نمی بخشم تو رو ، که قلبم رو شکستی برو ... بهونه هی نیار ... منتظر چی هستی؟ همش نگـو قسمت نشد ، گردن این و اون نذار نمی تونم مثل تو شم ، سادگیم رو به روم نیار * * * بگو کی عوض شده ؟ غیر خودت ؟ تو یکی مثل خودت می خوای و بس بگـو چی عـوض شـده تو زندگیت ؟ زنـدگیت فقـط هــوس ، فقـط هــوس * * * هنوزم یه کم غـرور مونده واسم که خوار نشم تـو یـادم دادی رو عـشق هیچکی موندگـار نشم این روزا قلبت ، بد جوری بـا دل ما تـا می کنه امروز می گه دوست داره ، فردا حاشا می کنه 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 9:30 توسط AG |
بیا شیعه بیا وقت عزا شد عزیز مصطفی خونین رها شد 
زمین کربلا خون جامه پوشید نوای یا ابا از خیمه جوشید
هزاران تیغ پهلویش دریدند لبش تشنه، سرش از تن بریدند
جوانش را هزاران تکه کردند عزیزش را به خون آغشته کردند
بریدند دست عباسش دریغا به پیش چشم آن شاه شکیبا
گلوی اصغرش خونین چو لاله گل سبط علی بی سر فتاده
حرامی مردمان! این شاه عشق است حسین بن علی رمز بهشت است
کدامین کیش مهمان را براند؟ که خونش را همی واجب بداند؟
غم هجر عزیزان بر دلش بود ز هر زخمش روان خونین تنش بود
هوای روی مادر را به دل داشت نوازشهای پیغمبر را به سر داشت
لعین آن شمر بی دین بر سرش بود نهاده پای خود بر سینه اش بود
تمام کربلا ماتم گرفتند حسینم یا حسین از سر گرفتند
فرات از جا به یکباره خروشید ز امواجش همی بر سر بکوبید
+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 11:0 توسط AG
سر كلاس ادبيات، معلم گفت :
فعل رفتن رو صرف كن.
گفتم :
رفتم ... رفتي ... رفت ...
ساكت مي شوم ، مي خندم ،
ولي خنده ام تلخ مي شود
معلم داد مي زند :
خوب بعد ؟ ادامه بده!
و من مي گويم :
رفت ... رفت ... رفت ...
رفت و دلم شكست ...
غم رو دلم نشست ...
رفت و شاديم مُرد ...
شور و نشاط رو از دلم برد ...
رفت ... رفت ... رفت ...
و من مي خندم و مي گويم :
خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است
كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم
+ نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 9:0 توسط AG |