سر كلاس ادبيات، معلم گفت :
فعل رفتن رو صرف كن.
گفتم :
رفتم ... رفتي ... رفت ...
ساكت مي شوم ، مي خندم ،
ولي خنده ام تلخ مي شود
معلم داد مي زند :
خوب بعد ؟ ادامه بده!
و من مي گويم :
رفت ... رفت ... رفت ...
رفت و دلم شكست ...
غم رو دلم نشست ...
رفت و شاديم مُرد ...
شور و نشاط رو از دلم برد ...
رفت ... رفت ... رفت ...
و من مي خندم و مي گويم :
خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است
كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم
+ نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 9:0 توسط AG |